یک حکایت واقعی..
"به تو گفتم گنجشک کوچک من باش"
آشیانه ها را سوختند.
به تو گفتم: نمی دانم فرق من برای رفتن و ماندن چیست که این روزها ادامه ی خود را ته هیچ استکانی نمی بینم٬که این روزها ادامه ی من نیست.
من به بال کلاغها معتاد است و به پروازی که ته قفس چمبره زده٬
تنهایی ضمیر اول شخصی مفرد.!
۰
- پایین پنجره تکه سیاه کوچکی به چشم می خورد.آرام تکانش دادم٬نبود٬رفته بود.چالش کردم٬کنار کاج بزرگی که سایه می انداخت همه جا.قبر مرفه.اسمش را گذاشتم:اتفاق افتاده! از درخت پرت شده بود؟ نه.پس چی؟ مست و از هم پاشیده. و تخمهایش ادامه ی گنجشکی بودند که روزی اتفاق افتاده ای شد.
پر به پر
من در نگاه تو بودم
که دستهایم عنکبوت پیری
که پاهایم ضرب دری تنیده ای که پیاده از تنم بالا می رفت.
که زن می مرد٬
که این زمین جای گریه ی ما نیست.
که من هنوز گنجشک کوچک تو باشم.
● مریم بیات | |
"اتفاقها بدون هیچ زحمتی واقعی هستند"
Home Email
حسین پناهی یکی با من ص.و دانشجو سکسکه نادر نظامی عکس فوری نیلوفر اعتمادی چکمه ها خرمگس سلمان جبار پور اسبم را برای خداوند میبرم الهه شاملو کیا بهادری پگسا مثل سیگار بعد چای پتک.ادبیات اعتراض مجتبی ماندگاری اخترک 0098