تبليغاتX
نا تنی

نا تنی

تو و صد سبحه جولانی من و یک اشک لغزیدن..

"به تو گفتم گنجشک کوچک من باش"

آشیانه ها را سوختند.

به تو گفتم: نمی دانم فرق من برای رفتن و ماندن چیست که این روزها ادامه ی خود را ته هیچ استکانی نمی بینم٬که این روزها ادامه ی من نیست.

من به بال کلاغها معتاد است و به پروازی که ته قفس چمبره زده٬

تنهایی ضمیر اول شخصی مفرد.!

۰

- پایین پنجره تکه سیاه کوچکی به چشم می خورد.آرام تکانش دادم٬نبود٬رفته بود.چالش کردم٬کنار کاج بزرگی که سایه می انداخت همه جا.قبر مرفه.اسمش را گذاشتم:اتفاق افتاده!                                              از درخت پرت شده بود؟ نه.پس چی؟ مست و از هم پاشیده. و تخمهایش ادامه ی گنجشکی بودند که روزی اتفاق افتاده ای شد.         

۰

پر به پر

من در نگاه تو بودم

که دستهایم عنکبوت پیری

که پاهایم ضرب دری تنیده ای که پیاده از تنم بالا می رفت.

که زن می مرد٬

که این زمین جای گریه ی ما نیست.

که من هنوز گنجشک کوچک تو باشم. 

مریم بیات | |