از درد
آویزان دستهام تا نزدیکترین ارتفاع رسوایی آمدم. نبودی عزیز. نبودی. از خارهای کویر سمنان تا کوچه باغهای نیشابور که گمنام مرده اند..از چشمهای قرمز راننده های اتوبوس..از دلتنگی شبهایی که بساطش را روی جاده پهن می کند..چناری که کنار جوب, نزدیک امامزاده علی اکبر بود و بچگی ام را با تکه دستمالهای نذری به خاطراتم گره می زد. گم شدن تو را فقط ستاره ای دید که چشمهایش برای پلک زدن تاول زده بود.آسمانی که رد پایت را کول گرفت و روی سقف خانه ی مان لانه ساخت. من تا کجا طاقت بیاورم؟ کاش با دوچرخه ات بیافتی توی کوچه و هی بوق بوق..که من اینجام. یا پانزده سالگی ات را با عشقی داغ روی سر همه خراب کنی. برای مادر جدیدترین فیلم فارسی های عشقی را کرایه بگیری و یک صفحه ی قدیمی از فرهاد را هدیه تولد بابا کنی..( میبینم صورتم و تو آیینه..این غریبه کیه از من چی می خواد..).. خواب دیدم یک قفس مسی خریدم با دو تا ماهی توش ..می خواندند..بعد یکیشان به دیگری گفته بود: این دریا که می گویند را تو دیده ای؟ جواب شنیده بود: ما در قفس بین باد به دنیا می آییم.. دار..بلندی رسوایی من و توست. تنها سه حرفی که عشق می شناختیمش. بگو کجایی؟
● مریم بیات | | سکوتم از رضایت نیست.. هر کس وظیفه ای داشت!...شاید هفت روز مقدس باشد اما کم است. برای جیره بندی های تو٬خدا سربازهایی به دنیا آمدند که ناف غریبشان را توی خاکهایی بریدند که خودسوزی اختیاری مد شده بود... بوی آفتاب سهم زمینهایی شد که رئسای قبایلشان سایبانها را آتش می زدند.. کسی نیست برایت لالایی بخواند رفیق...سایه نشینی رسمی بود قبل از خلقت آدم! آب کوزه ها تا رسیدن٬ روی شانه های خط خطی شده ی سرخ تبخیر شد..موشها! آیین طنازی کوزه به سرها را از توی رساله های خاکستری جویده اند..شبنمی هم روی برگها نمی ماند٬سرد است رفیق... حالا..وقتی صندلی کهنه ام را برای کوچ بر می دارم٬ باد هم٬ قفس زنگ زده اش را به کول گرفته. مگر جزوه هامان نمی گفت باد در قفس کردن تنها کنایه ایست؟ مبهم. پس چرا خدا روی این همه قداست چند روز٬ بیشتر خرج زمین نکرد؟ ● مریم بیات | |
سکوتم از رضایت نیست..
هر کس وظیفه ای داشت!...شاید هفت روز مقدس باشد اما کم است. برای جیره بندی های تو٬خدا سربازهایی به دنیا آمدند که ناف غریبشان را توی خاکهایی بریدند که خودسوزی اختیاری مد شده بود... بوی آفتاب سهم زمینهایی شد که رئسای قبایلشان سایبانها را آتش می زدند.. کسی نیست برایت لالایی بخواند رفیق...سایه نشینی رسمی بود قبل از خلقت آدم! آب کوزه ها تا رسیدن٬ روی شانه های خط خطی شده ی سرخ تبخیر شد..موشها! آیین طنازی کوزه به سرها را از توی رساله های خاکستری جویده اند..شبنمی هم روی برگها نمی ماند٬سرد است رفیق... حالا..وقتی صندلی کهنه ام را برای کوچ بر می دارم٬ باد هم٬ قفس زنگ زده اش را به کول گرفته. مگر جزوه هامان نمی گفت باد در قفس کردن تنها کنایه ایست؟ مبهم. پس چرا خدا روی این همه قداست چند روز٬ بیشتر خرج زمین نکرد؟
● مریم بیات | |
"اتفاقها بدون هیچ زحمتی واقعی هستند"
Home Email
حسین پناهی یکی با من ص.و دانشجو سکسکه نادر نظامی عکس فوری نیلوفر اعتمادی چکمه ها خرمگس سلمان جبار پور اسبم را برای خداوند میبرم الهه شاملو کیا بهادری پگسا مثل سیگار بعد چای پتک.ادبیات اعتراض مجتبی ماندگاری اخترک 0098