سبز شاید ..مثل خاک سرخ گشته ی ایران!
...
بهار آمد اما هنوز گوش هاش ز پنبه ی برف زمستانی پر است
شهید مهدی حسین پور
● مریم بیات | | از قبل... تکه تکه از باغهای تنم. بی آنکه دری به هیاهوی عبور باز کند. میزبان تو من از خودم به حداکثر درد تولید شدم..می شوم. اسطوره ای که قدرت زانوانش را از یاد می گذراند. یا کلمه ای که از ترس جمله شدن توی هیچ سطری آفتابی نمی شود. ببار ان گونه که خیس پرنده دنبال شاخه های لانه ام باشم. زنای محرمه ی دقیقه هایی که شرع تو نمی فهمیدشان..صبوری ثانیه هایی که سنگباران شدند.از برائت کدام دست می آیی؟ که هنوز انگشتان خیابان را نمی شناسی...حجاب چشمهام مال تو بود که قفس نصیبم شد..این غریبه گی مادرزادیت عشق را هم لو می دهد ..من که فقط هجایی نو رسیده بودم روی دلت. ناخن غرورت را بزن دلم, برایت گرفته ● مریم بیات | | زنگ بیداری شهر چگونه می توان در تسلط خیال به واقع در تلاقی حادثه ها زیست؟ تنها کرکسان بر ویرانه ها و اجساد می خندند نسیمی که از شرق می وزد بوی خون و درد می دهد بوی تطاول و جنگ. و کسی برای گریستن به تدارک اشک نمی نشیندکه دشوارترین کار یک نقاش ترسیم طرح خنده بر لبهاست. ... شهید مهدی حسین پور ● مریم بیات | |
از قبل...
تکه تکه از باغهای تنم. بی آنکه دری به هیاهوی عبور باز کند. میزبان تو من از خودم به حداکثر درد تولید شدم..می شوم. اسطوره ای که قدرت زانوانش را از یاد می گذراند. یا کلمه ای که از ترس جمله شدن توی هیچ سطری آفتابی نمی شود. ببار ان گونه که خیس پرنده دنبال شاخه های لانه ام باشم. زنای محرمه ی دقیقه هایی که شرع تو نمی فهمیدشان..صبوری ثانیه هایی که سنگباران شدند.از برائت کدام دست می آیی؟ که هنوز انگشتان خیابان را نمی شناسی...حجاب چشمهام مال تو بود که قفس نصیبم شد..این غریبه گی مادرزادیت عشق را هم لو می دهد ..من که فقط هجایی نو رسیده بودم روی دلت. ناخن غرورت را بزن دلم, برایت گرفته
بی آنکه دری به هیاهوی عبور باز کند.
میزبان تو
من از خودم به حداکثر درد تولید شدم..می شوم. اسطوره ای که قدرت زانوانش را از یاد می گذراند. یا کلمه ای که از ترس جمله شدن توی هیچ سطری آفتابی نمی شود.
ببار ان گونه که خیس پرنده دنبال شاخه های لانه ام باشم. زنای محرمه ی دقیقه هایی که شرع تو نمی فهمیدشان..صبوری ثانیه هایی که سنگباران شدند.از برائت کدام دست می آیی؟ که هنوز انگشتان خیابان را نمی شناسی...حجاب چشمهام مال تو بود که قفس نصیبم شد..این غریبه گی مادرزادیت عشق را هم لو می دهد ..من که فقط هجایی نو رسیده بودم روی دلت.
ناخن غرورت را بزن دلم,
برایت گرفته
● مریم بیات | | زنگ بیداری شهر چگونه می توان در تسلط خیال به واقع در تلاقی حادثه ها زیست؟ تنها کرکسان بر ویرانه ها و اجساد می خندند نسیمی که از شرق می وزد بوی خون و درد می دهد بوی تطاول و جنگ. و کسی برای گریستن به تدارک اشک نمی نشیندکه دشوارترین کار یک نقاش ترسیم طرح خنده بر لبهاست. ... شهید مهدی حسین پور ● مریم بیات | |
زنگ بیداری شهر
چگونه می توان در تسلط خیال به واقع در تلاقی حادثه ها زیست؟ تنها کرکسان بر ویرانه ها و اجساد می خندند نسیمی که از شرق می وزد بوی خون و درد می دهد بوی تطاول و جنگ. و کسی برای گریستن به تدارک اشک نمی نشیندکه دشوارترین کار یک نقاش ترسیم طرح خنده بر لبهاست. ... شهید مهدی حسین پور
● مریم بیات | |
"اتفاقها بدون هیچ زحمتی واقعی هستند"
Home Email
حسین پناهی یکی با من ص.و دانشجو سکسکه نادر نظامی عکس فوری نیلوفر اعتمادی چکمه ها خرمگس سلمان جبار پور اسبم را برای خداوند میبرم الهه شاملو کیا بهادری پگسا مثل سیگار بعد چای پتک.ادبیات اعتراض مجتبی ماندگاری اخترک 0098