چون جویبار
رویش ناگزیر هر چامه در صحرای خشک باغ. تنها نفس یک باران سر بر می آورد در مصاف تابش ضجرآور یک ظهر می خواست تاب آورد- که در حصار تقصیر زیستن٬ در بند ترجیح مردن٬ جان داد. در این سخن٬ شاید شعر دروغ فاحشی باشد اما٬ شاعر به یقین دروغگوی صادقیست. چون جویبار که تنها کاوشگر صادق درون خود بود. شهید مهدی حسین پور
تنها نفس یک باران
سر بر می آورد
در مصاف تابش ضجرآور یک ظهر
می خواست تاب آورد-
که در حصار تقصیر زیستن٬
در بند ترجیح مردن٬
جان داد.
در این سخن٬ شاید شعر دروغ فاحشی باشد اما٬
شاعر به یقین دروغگوی صادقیست.
چون جویبار که تنها کاوشگر صادق درون خود بود.
شهید مهدی حسین پور
● مریم بیات | | ماه پیشونی مال قصه س شاید از اولین روزی که فکر کردم برای زندگی بزرگ شدم خیلی گذشته..اما رویاهای ما آنقدر کش می آید که می فهمیم کوچکیم..زجر می کشیم ..بدون اسب بالدار,بدون تیرو کمان آرش,بدون زبانی که آب و آسمان را به اطاعت بکشانیم..تنها خیالی هستیم که قصر بزرگمان را در پناه توهماتمان سنگ گذاری می کنیم.. ازاولین تابستانی که طعم لذت بچه گانه را توی باغهای پدر بزرگ چشیدم ..تا عضویت در گروهی که به مبارزه با فئودالیسم و کاپیتالیسم شناخته شده بود..یا رسیدن به اینجایی که دموکراسی یک کشور کاپیتالیسم را به رسمیت بشناسی!..اینها خالهای کوبیده شده بر روزهای من است..دنیا قبل از اینکه غریب باشد,کوچک است رفیق..بعد چی؟ یادم است مشقهایم را سر پا می نوشتم مبادا موقع بلند شدن زانوهای لاغرم بشکند.رماتیسم ارثی مادری. سلامتی و عاشق شدن اینجای کار هفده سالی داشتم.از بوی ادکلنی که می زد مستش شدم. یک روز خواهرش گفت:دوست دختر تازه اش رقاصه است,اندام قشنگی هم دارد. بعد چی؟ دنیا به طرز شگفت آوری از پیچیدگی می نالد. شبهایی هم آمد که ابو الخیر می خواندم شاید من من را یک جایی توی زیر زمین خانه مان پیدا کنم. شد یا نه..نمی دانم. فقط فهمیدم "یک شکر از هزار گفتن " خیلی هم سخت نیست چون حرف زدن ساده ست. حالا جای خودم را خوب نمی شناسم..اسمم را..و خالهایم رو به پاک شدن است.. دنیایی ست رفیق..نه؟ ● مریم بیات | | .. گاهی وقتها که به من عاشق می شوی رنگها را گم می کنم..گاهی هم سر گیجه ی کوچه ها گمم می کند..امید اینکه روزی روسپی های خانه ی تو را یک جا به آتش بکشم مستم می کند.. گنگ گنگ دست می گذارم روی گونه ات..بازی می کنم با حروفی که نشان داده بودم از من نیست..دنیا اما چشمانش همیشه به دست آدمهاشست..گدای لحظه هایی که هیچوقت شاید استثنائی که نشوند هیچ,معمولی هم نیستند..من حروفی است که روزی خواست برای تمام رویاهایش یک سطل زباله بسازد قد واقعیت ندیده و نشنیده ی آدمها..دلم پر است و خودکارم شاکی.آشتی این دو با هم کمی سخت است..خوب..بگذارید دوره کنیم..از دادائیسم قبلی من که بگذریم باز من دادای سیالی می مانم که...بودم! اما پدرم از پانزده سالگی کار کرد که توی بیست و سه سالگی عاشق مادرم باشد.مادرم هم هر چی خودش را به شاعری زد آخرش ما بودیم و شعرهای تصحیح نشده ی ما..خواهرم بین عاشق شدن و فارغ شدنش گیر کرد..برادر کوچکم هنوز تو جوبها پی توپهای کثیف می دود.. آخ اما از ..من برادری دارم که خسته ی دلتنگی اش شدم..درمانده از اینکه کلمه های ناگفته اش را چه کسی می فهمد..پسری که مادرم نفهمید کی شاعر شد و کی عاشق...شاید ..شاید عشق برادری باشد که هر روز نه با پاهای خسته نه اما پیر از جوانی اش روز ها را دوباره روز می کند و شبها برای منی که نیستم نبودنم را گله..این سخت نیست؟ اینکه چشمهای دوربینت را از دست داده باشی..؟ ● مریم بیات | |
ماه پیشونی مال قصه س
شاید از اولین روزی که فکر کردم برای زندگی بزرگ شدم خیلی گذشته..اما رویاهای ما آنقدر کش می آید که می فهمیم کوچکیم..زجر می کشیم ..بدون اسب بالدار,بدون تیرو کمان آرش,بدون زبانی که آب و آسمان را به اطاعت بکشانیم..تنها خیالی هستیم که قصر بزرگمان را در پناه توهماتمان سنگ گذاری می کنیم.. ازاولین تابستانی که طعم لذت بچه گانه را توی باغهای پدر بزرگ چشیدم ..تا عضویت در گروهی که به مبارزه با فئودالیسم و کاپیتالیسم شناخته شده بود..یا رسیدن به اینجایی که دموکراسی یک کشور کاپیتالیسم را به رسمیت بشناسی!..اینها خالهای کوبیده شده بر روزهای من است..دنیا قبل از اینکه غریب باشد,کوچک است رفیق..بعد چی؟ یادم است مشقهایم را سر پا می نوشتم مبادا موقع بلند شدن زانوهای لاغرم بشکند.رماتیسم ارثی مادری. سلامتی و عاشق شدن اینجای کار هفده سالی داشتم.از بوی ادکلنی که می زد مستش شدم. یک روز خواهرش گفت:دوست دختر تازه اش رقاصه است,اندام قشنگی هم دارد. بعد چی؟ دنیا به طرز شگفت آوری از پیچیدگی می نالد. شبهایی هم آمد که ابو الخیر می خواندم شاید من من را یک جایی توی زیر زمین خانه مان پیدا کنم. شد یا نه..نمی دانم. فقط فهمیدم "یک شکر از هزار گفتن " خیلی هم سخت نیست چون حرف زدن ساده ست. حالا جای خودم را خوب نمی شناسم..اسمم را..و خالهایم رو به پاک شدن است.. دنیایی ست رفیق..نه؟
ازاولین تابستانی که طعم لذت بچه گانه را توی باغهای پدر بزرگ چشیدم ..تا عضویت در گروهی که به مبارزه با فئودالیسم و کاپیتالیسم شناخته شده بود..یا رسیدن به اینجایی که دموکراسی یک کشور کاپیتالیسم را به رسمیت بشناسی!..اینها خالهای کوبیده شده بر روزهای من است..دنیا قبل از اینکه غریب باشد,کوچک است رفیق..بعد چی؟ یادم است مشقهایم را سر پا می نوشتم مبادا موقع بلند شدن زانوهای لاغرم بشکند.رماتیسم ارثی مادری. سلامتی و عاشق شدن اینجای کار هفده سالی داشتم.از بوی ادکلنی که می زد مستش شدم. یک روز خواهرش گفت:دوست دختر تازه اش رقاصه است,اندام قشنگی هم دارد. بعد چی؟ دنیا به طرز شگفت آوری از پیچیدگی می نالد. شبهایی هم آمد که ابو الخیر می خواندم شاید من من را یک جایی توی زیر زمین خانه مان پیدا کنم. شد یا نه..نمی دانم. فقط فهمیدم "یک شکر از هزار گفتن " خیلی هم سخت نیست چون حرف زدن ساده ست. حالا جای خودم را خوب نمی شناسم..اسمم را..و خالهایم رو به پاک شدن است..
دنیایی ست رفیق..نه؟
● مریم بیات | | .. گاهی وقتها که به من عاشق می شوی رنگها را گم می کنم..گاهی هم سر گیجه ی کوچه ها گمم می کند..امید اینکه روزی روسپی های خانه ی تو را یک جا به آتش بکشم مستم می کند.. گنگ گنگ دست می گذارم روی گونه ات..بازی می کنم با حروفی که نشان داده بودم از من نیست..دنیا اما چشمانش همیشه به دست آدمهاشست..گدای لحظه هایی که هیچوقت شاید استثنائی که نشوند هیچ,معمولی هم نیستند..من حروفی است که روزی خواست برای تمام رویاهایش یک سطل زباله بسازد قد واقعیت ندیده و نشنیده ی آدمها..دلم پر است و خودکارم شاکی.آشتی این دو با هم کمی سخت است..خوب..بگذارید دوره کنیم..از دادائیسم قبلی من که بگذریم باز من دادای سیالی می مانم که...بودم! اما پدرم از پانزده سالگی کار کرد که توی بیست و سه سالگی عاشق مادرم باشد.مادرم هم هر چی خودش را به شاعری زد آخرش ما بودیم و شعرهای تصحیح نشده ی ما..خواهرم بین عاشق شدن و فارغ شدنش گیر کرد..برادر کوچکم هنوز تو جوبها پی توپهای کثیف می دود.. آخ اما از ..من برادری دارم که خسته ی دلتنگی اش شدم..درمانده از اینکه کلمه های ناگفته اش را چه کسی می فهمد..پسری که مادرم نفهمید کی شاعر شد و کی عاشق...شاید ..شاید عشق برادری باشد که هر روز نه با پاهای خسته نه اما پیر از جوانی اش روز ها را دوباره روز می کند و شبها برای منی که نیستم نبودنم را گله..این سخت نیست؟ اینکه چشمهای دوربینت را از دست داده باشی..؟ ● مریم بیات | |
..
گاهی وقتها که به من عاشق می شوی رنگها را گم می کنم..گاهی هم سر گیجه ی کوچه ها گمم می کند..امید اینکه روزی روسپی های خانه ی تو را یک جا به آتش بکشم مستم می کند.. گنگ گنگ دست می گذارم روی گونه ات..بازی می کنم با حروفی که نشان داده بودم از من نیست..دنیا اما چشمانش همیشه به دست آدمهاشست..گدای لحظه هایی که هیچوقت شاید استثنائی که نشوند هیچ,معمولی هم نیستند..من حروفی است که روزی خواست برای تمام رویاهایش یک سطل زباله بسازد قد واقعیت ندیده و نشنیده ی آدمها..دلم پر است و خودکارم شاکی.آشتی این دو با هم کمی سخت است..خوب..بگذارید دوره کنیم..از دادائیسم قبلی من که بگذریم باز من دادای سیالی می مانم که...بودم!
اما پدرم از پانزده سالگی کار کرد که توی بیست و سه سالگی عاشق مادرم باشد.مادرم هم هر چی خودش را به شاعری زد آخرش ما بودیم و شعرهای تصحیح نشده ی ما..خواهرم بین عاشق شدن و فارغ شدنش گیر کرد..برادر کوچکم هنوز تو جوبها پی توپهای کثیف می دود..
آخ اما از ..من برادری دارم که خسته ی دلتنگی اش شدم..درمانده از اینکه کلمه های ناگفته اش را چه کسی می فهمد..پسری که مادرم نفهمید کی شاعر شد و کی عاشق...شاید ..شاید عشق برادری باشد که هر روز نه با پاهای خسته نه اما پیر از جوانی اش روز ها را دوباره روز می کند و شبها برای منی که نیستم نبودنم را گله..این سخت نیست؟ اینکه چشمهای دوربینت را از دست داده باشی..؟
● مریم بیات | |
"اتفاقها بدون هیچ زحمتی واقعی هستند"
Home Email
حسین پناهی یکی با من ص.و دانشجو سکسکه نادر نظامی عکس فوری نیلوفر اعتمادی چکمه ها خرمگس سلمان جبار پور اسبم را برای خداوند میبرم الهه شاملو کیا بهادری پگسا مثل سیگار بعد چای پتک.ادبیات اعتراض مجتبی ماندگاری اخترک 0098